تعارض های منطقی:
1.یکی از تعارض های منطقی این است که نویسنده ای از اهل کرت گفته است :که همه اهالی کرت دروغگو هستند اگر این ادعا قبول شود پس خود نویسنده نیز دروغگو است .درنتیجه اهالی کرت راستگویند لذا خود نویسنده راست گفته...........
2. یکی از پادشاهان چین بر وزیر خود خشم گرفت و خواست او را بکشد . پس به وی چنین گفت «دستور می دهم با به چوبه ی دار آویخته شوی یا با تبر گردنت را بزنند »حال خود بگو با کدامیک از این دو وسیله کشته می شوی؟اگر راست بگویی با تبر گردنت را می زنند واگر دروغ بگویی به دار آویخته خواهی شد.وزیر که منطق دان بود در پاسخ جمله ای بیان کرد که نتوانستند هیچ یک از دو حکم را اجرا کنند .این جمله چه بوده است ؟
وزیر جمله ای را بیان کرد که تعارض پدید آورد یعنی گزاره ای که خود را نفی می کند .وی در پاسخ گفت «مرا به دار خواهید آویخت».حال اگر این جمله را راست قبول کنند باید با تبر گردنش را بزنند که در این حال جمله ی او دروغ استو باید به دار آویخته شود اما در این صورت راست گفته و....به همین ترتیب اگر جمله ی او را دروغ قبول کنند باز به تعارض بر می خورند.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 17:1  توسط Hana
|
اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم.
وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم.
یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !
تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...
بقیه مطلب در ادامه مطـــــــــــلــــــب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 16:28  توسط Hana
|
نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس
ديدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : عليک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا : نمانده حالي
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بي خيالي
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که مي سرايم شعر سپيد باری
گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
گفتم : رقيب ، گفتا : کله پا شد
گفتم : کجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، ديروز يا پريروز
گفتم : بگو ، ز مويش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : کجاست جمشيد ؟ جام جهان نمايش ؟
گفتا : خريده قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو ، ز ساقي حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ، ز محمل يا از کجاوه يادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقي
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جای هدهد ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگي
گفتا : که ادکلن شد در شيشه های رنگي
گفتم : سراغ داری ميخانه ای حسابي ؟
گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابي
گفتم : بيا دوتايي لب تر کنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان ؟
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداری ؟
گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتي ؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي !
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:13  توسط Hana
|
گاهي به اتوبوسها حسوديم مي شود كه چگونه در غروب دلگير، مرد خسته را به خانه مي رسانند.
گاهي به جويهاي آلوده ي شهر، غبطه مي خورم كه چه سخاوتمندانه كاغذ بيسكويت دختر خردسال را به دوردستها مي برد.
گاهي مي خواستم ساختماني بلند باشم تا پسركي جوان، خسته و دلشكسته، از من خود كشي كند. مي خواستم آنقدر بلند باشم كه از پريدن تا به زمين رسيدنش چند دقيقه طولانيتر شود.
مي خواستم چوبي باشم كه پيرمرد تزريقي زير پل، در سرماي نيمه شب، بسوزاندم و از انجماد رهايي يابد.
مي خواستم عقيقي باشم در نگين انگشتري دستان جواني در سجده.
مي خواستم عينكي باشم به چشمان پيري فرزانه آنگاه كه ناس و حمد را از روي قرآن مي خواند.
مي خواستم سنگي باشم بر روي قبر يك خداپرست.
مي خواستم اشكي باشم بر گونه ي سرخ پسر بچه اي يتيم در نيمه شب تاريك.
مي خواستم نوك مدادي باشم به دست نويسنده اي كهنسال.
مي خواستم كاغذ پاره اي باشم به دست يك جوان كه عشق را بر من نوشت و پاره كرد.
آنچه را گفتم نشد. تقدير آن بود كه اسير دستان تو شوم. من گرفتار توام.
شناختي مرا؟
نگاهي به مشتت كن؟ چه مي بيني؟ من همانم.
من همان ماوس يا به قول ايراني ها موشواره ام.
ببين كه من را به كجا مي بري. افسار من به دستان توست. هرجا كه مرا بكشي، مي روم. تو را به خدا من را به هر جا نبر. من هر جايي نيستم. نا اميدم مكن. كاري كن كه از امروز تمام كاغذ پاره هاي عالم به وجود من در دستان تو حسوديشان شود. بگذار اتوبوسها آرزو كنند كه اي كاش ماوس بودند. كاري كن تمام گوسفندهاي عالم به موشها حسودي كنند و زير لب در چراگاه بگويند:
اي كاش ماوس را شكل گوسفند مي ساختند!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:16  توسط Hana
|

* لازمه ی بالا رفتن از یک شیب تند ، نخست برداشتن گام های آهسته است.
* امروز آینده ای ست که دیروز خلق کرده اید.
* بدترین روز روزی است که لبخند بر روی لبان شما نقش نبسته است.
* کسی که اشتباه نکند ، چیزی نمی سازد.
* اگر سعادتمندی داشته باشیم ، سعادت مند خواهیم شد.
* زمان هدیه ی رایگان خداوند است.
* گرفتاری ها باعث می شوند خود را بشناسید.
آینه باز هم خودم را به خودم پس می داد. خسته بود از تن من ، برگ زردی هستم که در رهگذر باد افتاده ، زیر پا له شده و زخمی ، بیمار و شکست خورده است ، مثل قابی که زمان می برد او را ز یاد...

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 17:56  توسط Hana
|

« زندگی حکایت مرد یخ فروشی است که از او پرسیدم: فروختی؟ گفت: نخریدند تمام شد. » 
کمی مکث کنین! 
سخاوت جویباری را ماند که هر چه آب بیشتری از آن بگذرد بر عمق و عرض آن جوی افزوده می شود.
هرگاه خواستی از دنیا و هر چه در اوست گله کنی به خاطر بیاور که هر انسانی فقط حق یک بار زیستن را دارد.
دستان نوازشگرت هرگز خسته نخواهند شد اگر ریا در کارت نباشد.
شاید پس از عشق که یک کلمه سه حرفی زیباست ، صلح دومین کلمه سه حرفی زیباست.
زمانی که چشمت را به چشمی می دوزی در واقع تمام احساسات را به طرف مقابل انتقال داده ای.
« نه » گفتن نوعی هنر است اما گفتن کلمه « نمی توانم » عیب است.
برای اینکه فردا را بهتر ببینی باید درس امروزت را خوب یاد گرفته باشی.
آن چنان که بوی یک شاخه گل رز را می توان با چشمان بسته از صدها بو تشخیص داد ، می توان عشق واقعی را هم از عشق توام با ریا ، تمیز داد.
عمر برف کوتاه است چون سبک و توخالی است و دشمنی قوی چون خورشید دارد. انسان سست عنصر هم در مقابل منطق قوی هم چون برف می ماند در مقابل خورشید.
همیشه حریفی را به مبارزه بطلب که از تو قوی تر باشد.
اگر چشمانت را ببندی فقط خود را از دیدن محروم کرده ای اما اگر چشم دلت را بستی خود را از همه چیز محروم کرده ای.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:33  توسط Hana
|
رسول اکرم (ص):
*برای شهادت حسین (ع) حرارت و گرمایی در دل های مومنان است که هرگز سرد و
خاموش نمی شود.*
حسین کیست؟
این حسین کیست که نهضت او جاویدان گشت؟
این حسین کیست که پس از گذشت قرن ها مردم از جوشش خون او به جوش می آیند؟
این حسین کیست که عالمی دیوانه ی اوست؟
این حسین کیست که مکتب او سازنده و انسان ساز بود؟
این حسین کیست که نام عظیمش پیوسته بر سر زبان هاست؟
این حسین کیست که تمامی فضایل اخلاقی در وجود او جمع بود؟
این حسین کیست که کشتی نجات و چراغ هدایت است؟
این حسین کیست که در مقابل ظلم سکوت نکرد؟
این حسین کیست که راه شهادت را برگزید؟
این حسین کیست که مزار پاکش شفا خانه ی اهل دل است؟ ...
حسین پیشوایی است که تربت و زیارتگاه شریفش شفا بخش و جلا دهنده ی روح و جسم است.
حسین مظهر و نماینده ی همه ی فضایل است که در ظهر عاشورا در برابر همه ی رذایل
ایستاد و نام خود را جاویدان و ابدی ساخت.
حسین آزاد مردی است که تمامی انبیا و معصومین و اولیا به او عشق می ورزیدند و بر
مصایب او گریستند...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:43  توسط Hana
|
به خاطر امتحانا دارم دیر آپ میکنم ببخشید
6 لغت مهم
اگر اشتباه از من بود معذرت می خواهم
5 لغت مهم
نتیجه کار شما خوب بود
4 لغت مهم
شما چه عقیده ای دارید؟
3 لغت مهم
اگر ممکن است
2 لغت مهم
خیلی متشکرم
1 لغت مهم
ما
بی اهمیت ترین لغت
من!
سه غم که داشتن آن خوب است:
1) غم خدا 2) غم خودم 3)غم خلق
گره ی نگشوده با گله از دیگران گشوده نمی شود
برای خوش بینی کافیست آینه ی آینده را پاک کنیم
در زندگی ثروت حقیقی مهربانیست پس چه خوب است ثروتمند باشیم
گفتم نقاش را از زندگی یک نقاشی بکش
او با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
زیبا ترین عکس ها در تاریک ترین اتاق ها ظاهر میشه
پس هر وقت تووو تاریک ترین قسمت زندگیت قرار گرفتی بدون که خدا قصد داره یه تصویر زیبا ازت بسازه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:39  توسط Hana
|
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:29  توسط Hana
|
سلاااام خداییش من خیلی با شعر ای سهراب حال می کنما!
پس اینم یه شعر از سهراب که همتون شنیدین.
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک قریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
هم چنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا - پریانی که سر از آب به در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسو هاشان
هم چنان خواهم راند
پشت دریا شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوتر هایی است
که به فواره ی هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریا شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا شهری است
قایقی باید ساخت...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:25  توسط Hana
|